گزارش بازگشت یک دانشجوی آتش‌نشان

در آخرین نوشته‌ام که به ۱.۵ ماه پیش بر می‌گردد با دوست عزیزم امیرمحمد قربانی در مورد بعضی یادآوری‌ها در زندگی صحبت کردیم و بازگشت به اون صحبت قصد دارم کمی از شرح ما وقع در این یک ماه بنویسم.

داستان از اونجا شروع شد که پروژه‌ای که در هوش مصنوعی و سلامت انجام می‌دادم overdue شد؛ یکی دو پروژه‌ی دیگری که خودم مجریشان بودم غیرفعال شدند؛ سفارش‌های کاری معمولاً در دقایق ۸۹ تا ۱۲۰ تحویل می‌شدن؛ به عنوان دانشجوی پزشکی گاهی هفته‌ای می‌گذشت بدون داشتن سه ساعت مطالعه‌ی عمیق در این حیطه؛ مطالعات غیرتخصصیم هم با شیبی شدیدتر کاهش پیدا کرده‌بود؛ و مدت‌های زیادی بود که به سایت‌هایی مثل متمم سر نزده‌بودم. به روز نکردن وب‌نوشته‌ها هم که امر واضحی بود!

انگار درگیر روزمرگی‌بودن یک درد است و فهمیدنِ درگیری با روزمرگی دردی بزرگ‌تر. مثل مردابی از جنس بحران که تا وقتی نمی‌دانی درونش هستی به آرامی پایین می‌روی و حتی شاید از خنکایش هم لذت ببری تا وقتی که به آرامی در آن غرق شوی! اما کسی که خودش را درگیر مرداب می‌بیند شروع می‌کند به دست و پا زدن… و بیشتر فرو رفتن. و دست و پای بیشتر و دست‌اندازی به هر حربه‌ای برای بیرون آمدن از مرداب بحران.

و کسی که دست و پا می‌زند، جایی به این نتیجه می‌رسد که باید یک لحظه صبر کند، نفسی بکشد (حتی اگر تا دهانش درون مرداب فرو رفته) و تصمیماتی عقلانی بگیرد: احتمالاً وضعیت مطلوبش را ترسیم کند، تفاوت‌های وضعیت الآنش با مطلوبش را مشخص کند، موانع مسیرش را مشخص کند (بالاخره همینطوری به خاطر چرخش فلک و فرو رفتن قمر در عقرب نبوده که به جای وضعیت مطلوب در حال بحران قرار گرفته) و برنامه‌ای ترسیم کند که اولاً موانعش را برطرف کند، ثانیاً وضعیت الآنش را مورد به مورد به وضعیت مطلوب برساند، و ثالثاً وقتی به وضعیت مطلوبش رسید آن را حفظ کند.

این شد که روزها و ساعت‌های زیادی صرف تغییر و رسیدن به نقطه‌ای شد که فکر می‌کنم وضعیت مطلوبم باشد.

هنوز در آخرین قدم‌های این مسیر هستم و تثبیت وضعیت مطلوب خودش کاری عظیم است و قصد دارم بعضی قدم‌های این مسیر را در نوشته‌های بعدی توضیح دهم. اما مهم‌ترین درسی که از این مسیر گرفتم، چیزی بود که قبل‌ترها به عنوان آسیب مسیر تفکر استراتژیک خوانده‌بودم: تبدیل شدن به کسی که مانند آتش‌نشان که هر لحظه با صدای آژیر بلند می‌شود و برای خاموش‌کردن آتش تقلا می‌کند بی آنکه وقتی برای ایمنی و داشته‌باشد. چنین فردی به هیچ وجه ما را در ساخت شهری زیبا و رؤیایی توانمند نمی‌کند. همان زمانی که مشغول خاموش کردن این آتش هستیم، مقدمه‌ی آتش بعدی فراهم می‌شود و احساس می‌کنی مانند موشی هستی در حال دویدن درون چرخی.

کارهای ضروری و غیرفوریِ امروز، فردا چنان فوری می‌شوند که نه تنها به سایر کارها، که به سایر ملزومات حیاتت هم ممکن است نرسی.

آتش‌سوزی در ساختمان پلاسکوی تهران
آتش‌سوزی ساختمان پلاسکوی تهران که منجر به ریختن کامل آن، جان باختن چندین تن، خسارت هنگفت شد.
زندگی به عنوان یک آتش‌نشان، همیشه منجر به فروریختن‌ها و جان‌باختن‌ها و هزینه‌های شدید می‌شود.

امروز که دوباره با امیرمحمد صحبت می‌کردم، یاد حرف‌های قبلیمان افتادم. تصمیم گرفتم مقدمه‌ی این دوری از آتش‌نشان‌شدن را بنویسم و در نوشته‌های بعد بیشتر توضیحش دهم.

پی‌نوشت: تصویر فوق را از خبرگزاری the Sun به عاریت گرفتم.

۶ کامنت برای “گزارش بازگشت یک دانشجوی آتش‌نشان”

  1. سلام متین
    مدتی شده گاه و بی گاه نگاه می کنم و منتظرِ نوشته هایِ تازه ات هستم.
    آنالوژیِ آتش نشانِ تو کمی من رو به فکر فرو برد. امیدوارم از اون قدم هایی که درباره ش صحبت کردی بزودی بنویسی…

    1. امیرمسعود جان سعی می‌کنم منظم‌تر بنویسم و حتماً تجربه‌ی این ایام رو تو چند پست یادداشت کنم.
      وقتی به وبلاگت سر زدم اولین چیزی که چشمم رو گرفت، آخرین نوشته‌ت بود: امیرمسعود هم دانشجوی پزشکیه 🙂 یه بار فکر کنم برای امیرمحمد نوشته‌بودم که از این که چیزهایی هست مثل وبلاگ‌نویسی و چیزهایی که بهشون می‌گن لذت از زندگی و ما بچه‌های پزشکی یه وقتایی بهشون می‌گیم “چیزایی که براشون وقت نداریم”. خیلی خوشحال می‌شم وقتی کسانی رو می‌بینم که برای این تیپ چیزا هم وقت می‌ذارن.
      امیدوارم اراده‌های ما بتونه به خشک و سُلبی ساختار آموزش پزشکی غلبه کنه و بتونیم اون جو پر شور و حرارتی که خیلی وقته گم شده رو دوباره به وجود بیاریم.
      شاید هزارتا عامل دست به دست هم داده که تو جامعه‌ی نسبتاً بی‌نشاطمون، دانشجوهای پزشکی نسبتاً بی‌نشاط‌تر باشن (اول نوشته‌بودم افسرده ولی یادم افتاد طبق تعریفا، ماها افسرده نیستیم؛ بی‌نشاطیم). ولی مهم‌ترین عاملی که می‌تونه فکر کردن به زندگی‌، شور و نشاط پیشرفت، و زندگی سالم رو توسعه بده خودمونیم با میکرواکشنامون.

      خلاصه این حرفا رو نوشتم که بگم خیلی خوشحالم از آشناییت و امیدوارم پروازمون بلند و مداوم باشه 😉

      1. مرسی متین 🙂
        یک نکته ی عجیب که فهمیدم این هست که من و تو مدتِ زیادی می شه وبلاگ نویسی می کنیم، اما تازه آدرسِ همدیگرِ رو پیدا کردیم 🙂 (درست می گم؟ فکر کنم مدتِ زیادی پیش از اینجا هم وبلاگ داشتی و من هم همینطور).

        شاد شدم آدرسِ تازه ی اینجا رو بواسطه ی امیرمحمد پیدا کردم. منتظرِ نوشته هات هستم…

        1. سلام متین عزیز
          بار اولی که این پستک رو خوندم مثل بعضی درس های متمم که وقتی میخونمشون قبل از کامنت گذاشتن بقیه دیدگاه هارو میخونم که گاف ندم و کژ نفهمیده باشم مطلب رو رفتم سراغ کامنتها اما مطلب تو تازه بود و هنوز کسی کامنت نگذاشته بود تا امشب که اومدم و دیدم امیرمحمد کامنت گذاشته و اونم انگار مجبور شده چند بار متن رو بخونه:)
          یادم میاد امیرمحمد از یه تجربه سیزیفی توی بخش گفته بود
          جایی که “لنا”ی داستانش بعد از تلاش بسیار بدون تشخیص نهایی از دست رفته بود. نمیدانم اونی خندی یا نه
          اگر نه اوصیک بقرائتها
          اونجا هم گفتم که گاهی تجربه های سیزیفی اونقدر دردناکن که تو ترجیح میدی برای مدتی هیچ کاری نکنی
          من مدت زیادی هست که دنبال مسیر هستم و هنوز هم پیداش نکردم
          شاخه های مختلف
          باخت های فراوان
          اما این پیچ و خم ها و این مسیر پر چاله رو بهترین دوست و همراه و راهنمای خودم میدونم
          چرا که هر چی جلوتر میرم مناظر زیباتری رو بهم نشون میده
          خوشحالم که مسیرت رو پیدا کردی و بی صبرانه منتظرم تا قدم های بعدیت رو برامون بنویسی.

          پی نوشت: من وبلاگ قبلیتو از یک سال و نیم پیش دنبال میکردم پس تعجب نکن از اینقدر صمیمی نوشتنم:)

          1. مهدی جان خیلی خوشحالم که به مرور دارم دوستای قدیمم رو اینجا هم پیدا می‌کنم…
            داستان لنا رو خوندم و موقع خوندنش احساس کردم جزء تجربه‌های ذهنی‌ایه که هر کسی می‌تونه از محل تصورش تجربه‌ها و درسای زیادی بگیره.
            یه شفاف‌سازی کنم البته که هنوز تو مسیر راهم و چیزی که تو وب‌نوشته‌ها می‌نویسم بیشتر از جنس گزارش قدم‌های رفته‌ایه که همچنان ادامه داره. کاش از تجربه‌های باقی دوستانم هم بتونم استفاده کنم.

  2. متین سلام.

    فکر کنم چهار بار یا پنج بار این نوشته رو خوندم. میومدم فکر میکردم که چی بنویسم و هر بار که میومدم، دوباره از اول میخوندمش.
    موضوعی رو که نوشتی، کاملا برام ملموس هست. منتظرم بخونم که چی کار کردی و می‌کنی در موردش.
    امیدوارم از اون چرخی که گفتی، پریده باشی پایین.
    من که برای پایین پریدن از این چرخ، چند ماهی مرخصی گرفتم و الان ماه آخر مرخصی‌ام هستم. منم ازش می‌نویسم کم کم.
    پی‌نوشت: کامنت امیرمسعود رو دیدم و خوشحالم که شما دو تا با هم آشنا شدین. هر دو فوق‌العاده هستین و به نظرم دوستی سازنده‌ای بین‌تون شکل می‌گیره.

کامنت بگذارید...

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *