به کجا می‌روم آخر؟

پیش‌نوشت: در بخش قبل که مقدمه‌ای برای داستان خروج از بحران بود توضیح دادم که گاه‌هایی هست که ما مثل آتش‌نشان از آتش بحرانی به آتش بحران دیگر می‌دویم، بی‌آنکه وقتی برای نفس‌کشیدن، زیباکردن شهرِ زندگیمان، یا لذت‌بردن از زیبایی‌هایِ هنوز نسوخته‌اش داشته‌باشیم. قول دادم که در مورد این سبک زندگی که روایتی از برخی بازه‌های زندگیم بوده، در مورد تجربه‌های شخصیم در راه خروج از آن بنویسم.

– باید از کدام مسیر بروم؟

– می‌خواهی کجا بروی؟

– نمی‌دانم.

– پس از هر مسیری خواستی برو… فرقی ندارد!

نقل به مضمونی معروف از داستان آلیس در سرزمین عجایب

دردت چیست؟

سعی کردم تمام آنچه می‌خواستم بنویسم را در یک سؤال بنویسم: احساس می‌کنی از بحرانی به بحران دیگر در حال دویدنی؟ یا با خودت سر مطالعات و فعالیت‌هایت سر جنگ داری؟ خب… دردت چیست؟

تصویر از نشریه‌ی the Scientist

در موقعیت‌هایی که با این درگیری‌ها روبرو شده‌ام، نقطه‌ای بوده که به خودم یک لحظه وقت تنفس دادم و گفته‌ام که بگذار همه چیز آتش بگیرد! تو یک لحظه آرام بنشین. (معمولاً این زمان‌ها در تنهایی مطلق، یا در نقاطی از شهر که بسیار دوست می‌دارم می‌گذشته.) چرا فکر می‌کنی وضعیت، چیزی که می‌خواهی نیست؟ مگه دنبال چی هستی؟

و شروع می‌کنم به نوشتن تمام چیزی که می‌خواهم باشد. معمولاً آداب و ترتیبی نمی‌جویم. معمولاً حین نوشتن بر می‌گردم و note های مختلف را به جاهای مختلف اضافه می‌کنم. برای این نوشتن‌ها معمولاً یا از تخته‌ی وایت‌برد استفاده می‌کنم یا دفتر و کاغذ (البته جدیداً نرم‌افزارهای یادداشتی که بتوانم با قلم، با دستخط خودم رویشان بنویسم هم به این لیست اضافه شده‌اند). برای این جور وقت‌ها از تایپ و نرم‌افزارهای طراحی Mind Map فرار می‌کنم! دلم می‌خواهد تمام فضای نوشتنم مال خودم باشد و هر کجا با هر رنگ و هر قیافه‌ای که دلِ ذهنم می‌خواهد بنویسم.

می‌گویند هدف‌گذاری باید SMART باشد:

  • Specific: ساده، اثرگذار و مشخص.
  • Measurable: داشتن متر یا شاخص ارزیابی مشخص.
  • Achievable: واقع‌گرایانه.
  • Relevant: ارتباط‌داشتن با موقعیت، زمان، مکان و اهداف بلندمدت.
  • Time-Bounded: مشخص‌بودن هدف از نظر بازه‌ی زمانی.

اما در این نقاط من نیشتری از حافظ به خودم می‌زنم که بشوی اوراق اگر هم‌درس مایی… که درس عشق در دفتر نباشد! و از تمام این حروف تنها نیم‌نگاهی به measurable بودن اهدافم می‌اندازم و بس. در واقع فکرها و ایده‌آل‌هایم را می‌نویسم و بعد تا جایی تکه‌تکه‌اش می‌کنم که بتوانم با برخی اعداد و رقم‌ها بیانش کنم.

مثلاً گفته‌بودم که از نداشتن مطالعه‌ی تخصصی شاکی بودم. این را اینطور نوشتم که:

  1. باید در هفته حداقل سه روز را به مطالعه‌ی پزشکی بگذرانم.
  2. هر نوبت مطالعه‌ام باید حداقل ۱.۵ ساعت طول بکشد. (در واقع آن سه روز، مطالعه باید حداقل شامل ۱.۵ ساعت مطالعه‌ی پیوسته باشد.)

همین‌ها را برای دیگر انتظاراتی که از خودم داشتم هم می‌نوشتم. وجه مهم اینطور با خود خلوت‌کردن‌ها این بود که صادقانه انتظاراتی که از خودم، در جنبه‌های مختلف داشتم را ردیف می‌کردم. همین ردیف‌کردنِ همه‌جانبه نقطه‌ی شروعی خواهد شد برای دیگر مراحلِ بیرون‌پریدن از چرخه‌ی روزمرگی.

چند توضیح کوتاه

  • می‌دانم که این شیوه‌ی هدف‌نویسی در بسیاری از محافل مدیریتی مذموم است. اما بیرون‌رفتن از چرخه‌ی مهلک روزمرگی چیزی شبیه یک انقلاب است. انقلاب درونی، با متدهای شیک و تر و تمیز و کم‌ریسک عملی نیست. همان measurable بودن را هم برای این نگه داشتم که بتوانم فاصله‌ام از مطلوب را مشخص کنم، حجم تغییرات لازم را تعیین کنم، و از خیال‌پردازی فاصله بگیرم.
  • مهم است که برای این نوشتن‌ها وقت کافی بگذاریم. قبلاً هم گفته‌ام که باید زیاد نوشت. باید نوشت و خط زد و دور بعضی هدف‌ها خط کشید و بعضی‌ها را با بعضی دیگر ادغام کرد و خلاصه با مغز کلنجار رفت تا از درونش، آن چیزی که برای خودت مطلوب می‌دانی را پیدا کنی؛ راه دیگری نیست!

کامنت بگذارید...

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *